همین!

۱۸ خرداد ۱۳۸۹

آزادی ؛
یعنی حق انتخاب زندان!

وارونه

۲۲ دی ۱۳۸۸

داشتم از ضعف و سرما می لرزیدم که مامان دو قاشق آب قند خورد و رفت روی دو تا پتوی نازک گوشه اتاق دراز کشید و چادرش رو خودش کشید… حس می کردم که چه دردی داره می کشه .. دو سه باری هم دست رو سر و بدن من کشید و آه کشید.. بعدش زمزمه کرد که اخه کجا می خوای بیای؟!
خواهرم که از ۶ ماه پیش تا الان که دیدمش همین پیراهن تنک و نخی با گلهای صورتی رنگ و رورفته تنش بوده گوشه ی اتاق و با تکیه به گنجه خوابش برده بود .هر چند لحظه یک بار هم ناله ای می کرد و به خودش می پیچید… اون یکی خواهرم هم که از این بزرگ تر بود و فقط تاریک که می شد می دیدمش هم همین شکلی بود…یادمه یه بار مامان به خانومی که یه بشقاب حلوا آورده بود می گفت میره خونه اعظم کار می کنه.. کمک دسته ! بعدش هم بغض کرد و با صدایی که دورگه شده بود تعریف کرد که اخرین ظرف و موکت ها هم که مونده بود پدر روانی و بی غیرت این ( و با دست محکم روی سر من کوبیده بود) فروخته ! دردم اومد اما هیچی نگفتم..
داشتم برنامه ریزی می کردم که چند ماه دیگه که قراره از این وارونگی در بیام و همه عقده هایی که اینجا نتونستم گریه کنم رو خالی می کنم که صدای پا اومد . مامان بلند شد و رفت طرف صدا و دعوا شد و … اول محکم خوردم به یه جایی و کمی تو جام چرخیدم.. سرم هنوز گیج می رفت که پای بزرگی محکم تو سر و بدنم خورد و…
¤¤
ممنون پدر که نذاشتی به دنیا بیام،
ممنون مادر که همراهم اومدی…!

سر خط

۶ دی ۱۳۸۸

شهر من دارد ترجمه می شود
در خس و خاشاکی که
که سبز مانده اند
ودر قلب های سوراخ شده ی ندا هایی
که حتی خاموش هم فریاد زنند!
-اینجا دستان خونی مان کارت پستال می شود و به دست دنیا می رسد-
اصلا مهم نیست که شعر من بی شعور است
وقتی حتی عروسک های اتاقم هم سیاسی فکر می کنند
و کودکان پنج ساله شهرم هم
از بوی اسلحه نمی ترسند

باور کن حتی با این همه طرح
(زوج یا فرد) باز هم به مقصد می رسیم…
همه بن بست های این شهر به میدان آزادی می رسد!

چند خط کج

۳ دی ۱۳۸۸

چوب دراز داخل ماسه ها که بی سایه می شد و گرما شکل عرق دانه دانه می چکید، می رفتیم وبالای آن شیب تند داغ می نشستیم…
برادرم که طبعش گرم تر از من بود این جور وقت ها تمام اتصالات درونی اش مختل می شد و به نوعی تفریح من می شد !
می نشستیم و کشتی های به ظاهر کالابری را نگاه می کردیم و آدم های دولا دولا را که حتی نفسشان هم قطع کرده بودند که کسی نفهمد آدمند… و گاهی هم خودمان را یادمان می آمد که فجیع تر از این ها رسیدیم… یعنی نرسیدیم، ماندیم!
گاهی هم برادرم می رفت و چند آبجو می دزدید… می رفتیم و با خنده سر می کشیدیم شان… تلخ بودند و گس !
چند دقیقه که می گذشت دلمان مثل لباسشویی می پیچید و من می دیدم که برادرم دراز می شود و پاهایش آب می رود و سرش مثل بادبادک این طرف و آن طرف می رود ! بعد مثل همیشه می پرسیدم : چرا اینجا رو شهر الاغ ها می گن؟ من که تا حالا الاغی ندیدم.. و او اول نگاهم می کرد و من می دیدم که چگونه دنبال نقطه سیاه می گردد که نیست و بعد مثل همیشه جواب می داد نه الاغ ! این ها خودشان الاغ اند… دیگر الاغ بیاورند چه کار ! و بعد مثل اینکه می خواست حرف خودش را به خودش ثابت کند خیره به دریا نگاه می کرد !
گاهی هم که زیاد می خورد و گرم می شد گریه می کرد… اما من.. خیلی دلم می خواست گریه کنم اما نمیشد ! نمی توانستم…
هیچ وقت گریه نکردم…حتی وقتی به اینجا رسیدیم و جایی نداشتیم و چیزی برای خوردن هم… گریه نکردم !
حتی آن روز که مادرم مرا که هنوز در پارچه سفیدی می پیچیدند به گوشه دیوار پرت کرد و رفت برای همیشه…مطمئنم که گریه نکردم !
حتی آن روز که پدرم ما را رساند به مرز و گفت از اینجا که مستقیم بروید می رسید ! و من دلم می خواست برای خریت خودمان گریه کنم ولی حتی برای اینکه پدر را ..که نه ! پدر نامش نبود …عصبانی کنم که دستان سنگینش نوازشم کند به او گفتم ” حروم زاده !” او اما خندید ! من هم… خودم می دانستم من هم مثل او… !
و آن روز… وقتی که باز آبجو دزدیدیم و خوردیم و برادرم رفت که خنک تر شود و من دیدم که چگونه از آن بالا با سینه روی آب پهن شد و مُرد.. گریه نکردم ! گریه …
ولی آن روز که رفتم ملکه خانه شیخ نشینی یا شیخ نشین ها ،(چه فرق می کند یک نفر یا چند نفر وقتی نه مادرت مقدس بود و نه یادت دادند که هر کسی مقدس به دنیا می اید حتی… ) باشم هم گریه نکردم…
اما خودم دیدم پیرزن اهل یوگوسلاوی همسایه مان که مثل همه الاغ ها مسافر شهر الاغ ها بود گریه می کرد برایم ! گریه می کرد…

عروسک

۳ دی ۱۳۸۸

صورتم رو با دوتا دستام گرفته بودم که چشم های سرخ و وحشتناکش رو نبینم. بدنم از حرکت دستای پیر و لرزونش تکون می خورد و دلم می خواست
گریه کنم… صدای باز کردن زیپ رو شنیدم اما فقط به فکر استفراق دوباره و ترس خوابیدن توی انبار به خاطر کثیف کردن فرش مادربزرگ بودم که دوباره مایع گرم چندش آور رو تو دهنم حس کردم و ….
اشکام به بهونه کتک های مادر بزرگ رو صورتم می ریخت و از زیر چشم قیافه هیولا وار شوهرش رو می دیدم که عروسکی که قولش رو داده بود تو دستاش می چرخوند و می خندید….

ایستگاه

۲۵ آذر ۱۳۸۸

مسافرانی بی مقصد–

وصندلی هایی که از ازل ِ خاطره ام،

جایی نداشتند!

کودکی گرسنه از مادر بوی نان داغ می خواهد…

جوانی،

–دست در زیر چانه –

بر بخار شیشه، تشنگی ماهی را می کشد…

پیرزنی دلخوش، پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه

پیاله ای خاموش…

– وپُر–

از خالی ِ رویا.

من اما…

هنوزایستاده در کنار آخرین ردیف ازخفقان قلبم فریادی می سازم:

«آقا همین ایستگاه جهان نگه دار…

پیاده می شم

اسمی هم ندارد !

۲۵ آذر ۱۳۸۸

مثل بچه یکی یک دونه حوصله اش تو خونه سر می ره…
یه وقتایی هم که دیگه از سرگرم کردن خودش با دغدغه های روزانه خسته می شه یه تل جمع می کنه و می ره پای پنجره و…..
این روزا دیگه عادت شده….
٬ ٬ ٬ ٬ ٬

صبح هر روز … نوک انگشت های پاش رو بلند می کنه و از پنجره نگاه می کنه :
¤ مثل هر روز: اون پسرک با کوله پشتی قرمز رنگش به طرف مدرسه می ره و به اون درخت سرو نزدیک پل که می رسه یادش می افته بند کفش ها شو نبسته…

¤ مثل هر روز : سر به هواترین سر به زیری که تا حالا تو عمر دیده با اون کفش های شبیه به قایق و آستین هایی حتی تو زمستون تا خورده و موهایی که همیشه ابری کرده چشماش رو از جلوی پنجره رد می شه …. یعنی آرزوی دیدن چشم هاش و به گور می بره ؟!

¤ مثل هر روز : خانم وکیل بازنشسته به گلدون هاب بالکن خونش آب می ده و کنارش اقای وکیل بازنشسته روی صندلی چرخ دار نشسته و همون کتاب همیشگی و همون صفحه همیشگی رو می خونه…..

٬ ٬ ٬ ٬ ٬
صبح آن روز … باز نوک انگشت های پاش رو بلند کرد و از پنجره نگاه کرد :
¤ اما آن روز : پسرک آروم آروم سر بالایی رو پایین اومد… کوله پشتی سفید و …!
به سرو که رسید مثل اینکه همه منتظر بند کفش بستنش بودن ایستاد … اما خندید و راه رو… بند های از قبل بسته شده ؟!!

¤ اما آن روز : یعنی خودش بود؟! موهاش رو کوتاه کرده بود و چیزی جای چشماش برق می زد.. کفش ها شو رو زمین می کشید و می اومد…. شاید بهت و هیجان قلبم رو دید که تا رسید به جایی که چشماش نمایان می شد راهش رو کج کرد و به سمت دیگه رفت !!!! یعنی این آرزو رو به گور … !

¤ اما آن روز : خانم وکیل بازنشسته انگار کمی (!) ناراحت بود ! مثل همیشه به گلدون ها آب می داد….. اما اقای وکیل بازنشته نبود… !!!! گرفت — دلم رو می گم— خودش رو زد به دریا و پرسید :
ـ خوب هستید خانم ؟!
- من خوبم ولی…. ولی همسرم امروز صبح مُرد !!!!!!!

دموکراسی

۲۴ آذر ۱۳۸۸

دموکراسی یعنی

دخترک بگوید عاشق شده

و کسی چپ چپ نگاهش نکند!!

آزادی

۲۴ آذر ۱۳۸۸

پرنده.
.  …  شلیک
.  ………… سقوط
.  ……………………آزادی!

کابوس

۲۴ آذر ۱۳۸۸

کابوس من شبیه زنی است
که پناه برده به گوشه ای
که چسبیده به دنیا…

و تمام دیوارش را نوشته هایی نمور پر کرده اند
که هزار سال است
بی وقفه هوا می خواهند …

زنی که تمام ثانیه ها را
پشت سرش خفه کرده است
مبادا بیدار شوند کودکان احساسش !

کابوس من شبیه بارانی است
از خون زنی
که از هر قطره اش درختی می روید
بر انحنای پیشانی تاریخ…

خونی که می چکد
از دستان چرکین تعصب !


 قطر شات البحرين  شات قطر شات صوتي دردشه شات الامارات شات  صوتيه شات كتابي شات شات سعودي شات صوتي بلياردو قيمزر