آزادی ؛
یعنی حق انتخاب زندان!
-
Recent Posts
Recent Comments
Archives
Categories
Meta
داشتم از ضعف و سرما می لرزیدم که مامان دو قاشق آب قند خورد و رفت روی دو تا پتوی نازک گوشه اتاق دراز کشید و چادرش رو خودش کشید… حس می کردم که چه دردی داره می کشه .. دو سه باری هم دست رو سر و بدن من کشید و آه کشید.. بعدش زمزمه کرد که اخه کجا می خوای بیای؟!
خواهرم که از ۶ ماه پیش تا الان که دیدمش همین پیراهن تنک و نخی با گلهای صورتی رنگ و رورفته تنش بوده گوشه ی اتاق و با تکیه به گنجه خوابش برده بود .هر چند لحظه یک بار هم ناله ای می کرد و به خودش می پیچید… اون یکی خواهرم هم که از این بزرگ تر بود و فقط تاریک که می شد می دیدمش هم همین شکلی بود…یادمه یه بار مامان به خانومی که یه بشقاب حلوا آورده بود می گفت میره خونه اعظم کار می کنه.. کمک دسته ! بعدش هم بغض کرد و با صدایی که دورگه شده بود تعریف کرد که اخرین ظرف و موکت ها هم که مونده بود پدر روانی و بی غیرت این ( و با دست محکم روی سر من کوبیده بود) فروخته ! دردم اومد اما هیچی نگفتم..
داشتم برنامه ریزی می کردم که چند ماه دیگه که قراره از این وارونگی در بیام و همه عقده هایی که اینجا نتونستم گریه کنم رو خالی می کنم که صدای پا اومد . مامان بلند شد و رفت طرف صدا و دعوا شد و … اول محکم خوردم به یه جایی و کمی تو جام چرخیدم.. سرم هنوز گیج می رفت که پای بزرگی محکم تو سر و بدنم خورد و…
¤¤
ممنون پدر که نذاشتی به دنیا بیام،
ممنون مادر که همراهم اومدی…!
شهر من دارد ترجمه می شود
در خس و خاشاکی که
که سبز مانده اند
ودر قلب های سوراخ شده ی ندا هایی
که حتی خاموش هم فریاد زنند!
-اینجا دستان خونی مان کارت پستال می شود و به دست دنیا می رسد-
اصلا مهم نیست که شعر من بی شعور است
وقتی حتی عروسک های اتاقم هم سیاسی فکر می کنند
و کودکان پنج ساله شهرم هم
از بوی اسلحه نمی ترسند
باور کن حتی با این همه طرح
(زوج یا فرد) باز هم به مقصد می رسیم…
همه بن بست های این شهر به میدان آزادی می رسد!
چوب دراز داخل ماسه ها که بی سایه می شد و گرما شکل عرق دانه دانه می چکيد، می رفتیم وبالای آن شيب تند داغ می نشستیم…
برادرم که طبعش گرم تر از من بود این جور وقت ها تمام اتصالات درونی اش مختل می شد و به نوعی تفريح من می شد !
می نشستیم و کشتی های به ظاهر کالابری را نگاه می کرديم و آدم های دولا دولا را که حتی نفسشان هم قطع کرده بودند که کسی نفهمد آدمند… و گاهی هم خودمان را يادمان می آمد که فجيع تر از این ها رسيديم… يعنی نرسیدیم، ماندیم!
گاهی هم برادرم می رفت و چند آبجو می دزديد… می رفتيم و با خنده سر می کشيديم شان… تلخ بودند و گس !
چند دقيقه که می گذشت دلمان مثل لباسشویی می پيچيد و من می ديدم که برادرم دراز می شود و پاهايش آب می رود و سرش مثل بادبادک اين طرف و آن طرف می رود ! بعد مثل همیشه می پرسیدم : چرا اینجا رو شهر الاغ ها می گن؟ من که تا حالا الاغی نديدم.. و او اول نگاهم می کرد و من می ديدم که چگونه دنبال نقطه سیاه می گردد که نيست و بعد مثل همیشه جواب می داد نه الاغ ! اين ها خودشان الاغ اند… ديگر الاغ بياورند چه کار ! و بعد مثل اينکه می خواست حرف خودش را به خودش ثابت کند خيره به دريا نگاه می کرد !
گاهی هم که زياد می خورد و گرم می شد گريه می کرد… اما من.. خيلی دلم می خواست گريه کنم اما نمیشد ! نمی توانستم…
هيچ وقت گريه نکردم…حتی وقتی به اینجا رسیدیم و جایی نداشتیم و چیزی برای خوردن هم… گريه نکردم !
حتی آن روز که مادرم مرا که هنوز در پارچه سفیدی می پيچیدند به گوشه دیوار پرت کرد و رفت برای همیشه…مطمئنم که گريه نکردم !
حتی آن روز که پدرم ما را رساند به مرز و گفت از اينجا که مستقيم برويد می رسيد ! و من دلم می خواست برای خریت خودمان گريه کنم ولی حتی برای اینکه پدر را ..که نه ! پدر نامش نبود …عصبانی کنم که دستان سنگينش نوازشم کند به او گفتم ” حروم زاده !” او اما خندید ! من هم… خودم می دانستم من هم مثل او… !
و آن روز… وقتی که باز آبجو دزدیدیم و خورديم و برادرم رفت که خنک تر شود و من ديدم که چگونه از آن بالا با سينه روی آب پهن شد و مُرد.. گريه نکردم ! گريه …
ولی آن روز که رفتم ملکه خانه شيخ نشينی يا شيخ نشين ها ،(چه فرق می کند يک نفر يا چند نفر وقتی نه مادرت مقدس بود و نه يادت دادند که هر کسی مقدس به دنيا می ايد حتی… ) باشم هم گريه نکردم…
اما خودم دیدم پيرزن اهل یوگوسلاوی همسایه مان که مثل همه الاغ ها مسافر شهر الاغ ها بود گريه می کرد برايم ! گريه می کرد…
صورتم رو با دوتا دستام گرفته بودم که چشم های سرخ و وحشتناکش رو نبینم. بدنم از حرکت دستای پیر و لرزونش تکون می خورد و دلم می خواست
گریه کنم… صدای باز کردن زیپ رو شنیدم اما فقط به فکر استفراق دوباره و ترس خوابیدن توی انبار به خاطر کثیف کردن فرش مادربزرگ بودم که دوباره مایع گرم چندش آور رو تو دهنم حس کردم و ….
اشکام به بهونه کتک های مادر بزرگ رو صورتم می ریخت و از زیر چشم قیافه هیولا وار شوهرش رو می دیدم که عروسکی که قولش رو داده بود تو دستاش می چرخوند و می خندید….
مسافرانی بی مقصد–
وصندلی هایی که از ازل ِ خاطره ام،
جایی نداشتند!
کودکی گرسنه از مادر بوی نان داغ می خواهد…
جوانی،
–دست در زیر چانه –
بر بخار شیشه، تشنگی ماهی را می کشد…
پیرزنی دلخوش، پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه
پیاله ای خاموش…
– وپُر–
از خالی ِ رویا.
من اما…
هنوزایستاده در کنار آخرین ردیف ازخفقان قلبم فریادی می سازم:
«آقا همین ایستگاه جهان نگه دار…
پیاده می شم
مثل بچه يکی يک دونه حوصله اش تو خونه سر می ره…
یه وقتایی هم که دیگه از سرگرم کردن خودش با دغدغه های روزانه خسته می شه یه تل جمع می کنه و می ره پای پنجره و…..
این روزا دیگه عادت شده….
٬ ٬ ٬ ٬ ٬
صبح هر روز … نوک انگشت های پاش رو بلند می کنه و از پنجره نگاه می کنه :
¤ مثل هر روز: اون پسرک با کوله پشتی قرمز رنگش به طرف مدرسه می ره و به اون درخت سرو نزديک پل که می رسه يادش می افته بند کفش ها شو نبسته…
¤ مثل هر روز : سر به هواترین سر به زیری که تا حالا تو عمر دیده با اون کفش های شبیه به قایق و آستین هایی حتی تو زمستون تا خورده و موهایی که همیشه ابری کرده چشماش رو از جلوی پنجره رد می شه …. یعنی آرزوی دیدن چشم هاش و به گور می بره ؟!
¤ مثل هر روز : خانم وکیل بازنشسته به گلدون هاب بالکن خونش آب می ده و کنارش اقای وکیل بازنشسته روی صندلی چرخ دار نشسته و همون کتاب همیشگی و همون صفحه همیشگی رو می خونه…..
٬ ٬ ٬ ٬ ٬
صبح آن روز … باز نوک انگشت های پاش رو بلند کرد و از پنجره نگاه کرد :
¤ اما آن روز : پسرک آروم آروم سر بالایی رو پایین اومد… کوله پشتی سفید و …!
به سرو که رسید مثل اینکه همه منتظر بند کفش بستنش بودن ایستاد … اما خندید و راه رو… بند های از قبل بسته شده ؟!!
¤ اما آن روز : يعنی خودش بود؟! موهاش رو کوتاه کرده بود و چيزی جای چشماش برق می زد.. کفش ها شو رو زمين می کشيد و می اومد…. شايد بهت و هيجان قلبم رو ديد که تا رسيد به جايی که چشماش نمايان می شد راهش رو کج کرد و به سمت ديگه رفت !!!! يعنی اين آرزو رو به گور … !
¤ اما آن روز : خانم وکيل بازنشسته انگار کمی (!) ناراحت بود ! مثل هميشه به گلدون ها آب می داد….. اما اقای وکيل بازنشته نبود… !!!! گرفت — دلم رو می گم— خودش رو زد به دريا و پرسيد :
ـ خوب هستيد خانم ؟!
- من خوبم ولی…. ولی همسرم امروز صبح مُرد !!!!!!!
دموکراسی يعنی
دخترک بگويد عاشق شده
و کسی چپ چپ نگاهش نکند!!
کابوس من شبیه زنی است
که پناه برده به گوشه ای
که چسبیده به دنیا…
و تمام دیوارش را نوشته هایی نمور پر کرده اند
که هزار سال است
بی وقفه هوا می خواهند …
زنی که تمام ثانیه ها را
پشت سرش خفه کرده است
مبادا بیدار شوند کودکان احساسش !
کابوس من شبیه بارانی است
از خون زنی
که از هر قطره اش درختی می روید
بر انحنای پیشانی تاریخ…
خونی که می چکد
از دستان چرکین تعصب !
به مـن چه که شاعــرک همســايه ديروز خودکشی کرد… احمــق حتی نفهميــد برای خودکـشی لازم نيست پول حروم کنه !
باد می وزيد و بارون… نمی وزيد می باريد!! در زدند… در و باز می کنـــم و بوی مـــرگ محـکم می خــوره تـو صورتم ! خـودکشی کرد… نه اونو خودکـــشی کردن! افکارش… شهلا رو می بينم که با چشم خونی وايساده و ديوار بهـش تکيه زده! جنــاب ملک والمــوت به ديدار مثلا همسرش رفته! از ترس اينکه فرشته مرگ به خونه همســايه هم بياد در رو می بندم! اما باز به همون دليلی که آدم رو به زمين کشوند…همون کنجکاوی که شيطان رو از پا می ندازه دوباره در و باز کردم…
شاعرک حالا مرده، در وان حموم جشن خون راه انداخته..هيچی عوض نشده..
فقط يک نفر به جمعـيت جهــان ادای دين کرد! با شاعرک جز يک بار در جشن اشنايی ندارم…اما با شهلا دوبار همراه بودم ،يک بار هم اشکاشو پاک کـردم!
می گفت شاعرک با «خدا بانوی شعرهاش» زندگی می کرد…من روهيچ وقـت به اسم هم صدا نکرد!
او رو می بينم که با ملافه سفيد با گـُل های خونی می برن… رگِ دستش قابل تشخيصه که با ناخن گير قطع شده!!
و من به اين جمله فکر می کنم که: « شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
ـــ خط ممتدی بعد از فریاد مادر،
انتظار پدر و
تیک تیک ساعت های زنگ زده
که اعلام می کند من دیر به دنیا امده ام..
قرن ها دیر به دنیا امده ام !
ـــ این دیالوگ تک نفره
بعد از دو نقطه شروع نشد هرگز.
من تنی اجاره کردم که غیر از من
همه صاحب آنند
با نگاه های جنون گرفته و دستانی سنگین
که هر لحظه
طرح فرار روحم را
از چارچوب های خشک می کِشند !
ـــ من هنوز ایستاده ام
در صف نان و شعر و گه گاه فکر…
مادرم هنوز فریاد میزند، پدرم انتظار می کشد
وساعت های زنگ زده
قرن هاست هنوز و همچنان می نوازند
««« می بینی
تاریخ مصرف عشق هم دارد تمام می شود!
شب هایمان را دارند
قلب های کم مصرف روشن می کنند…
چه بازاری!
زن ها
عکس های عروسی شان را
با شکلات و
تکه ای قلب پلاستیکی عوض می کنند..
مردها
در آسمان هم دنبال حفره ای میگردند!
من- دیگر فروغ نمی خوانم-
تو-
آه…دیگر حتی
هیچ کودکی”ولنتاین” به دنیا نمی آید »»»
ببر! همشو بردار فوقش اندازه شون نبود میدی در و همسایه ها… کهنه نیستا والا! یه چند جا سوراخ دارن که فکر کنم براتون عادی باشه . ها؟
.هم یه جور عیدیه هم; خوب… اینجا یه کم جا باز میشه!
راستی ,می دونی که شب عید همه میان اینجا سر سفره ما…بچه زیاده.. کثیف کاری زیاد میشه.. تونستی دختر بزرگت, اسمش چی بود؟ اره اره.. بیارش با خودت.. هم یه کمکیه هم یه ناهار مفصل می خوره..
بابا اونا دیگه بزرگ شدن 4 و 2 ساله مگه نبودن؟ خوب دیگه تنها می مونن.. یه کم غذا هم می بری.. چی؟ نه.. حوصله سر صدا ندارم کجا بیان؟ هم چین تربیت درست حسابی هم که.. هی با بچه هام دعواشون میشه…
حالا پاشو برو تا این شوهره نیومده.. می دونی که همچین دوست نداره اینجا ببینه تو رو.. آشغالا رو هم یادت نره ,ببر…
داشتم از ضعف و سرما می لرزيدم که مامان دو قاشق آب قند خورد و رفت روی دو تا پتوی نازک گوشه اتاق دراز کشيد و چادرش رو خودش کشيد… حس می کردم که چه دردی داره می کشه .. دو سه باری هم دست رو سر و بدن من کشيد و آه کشيد.. بعدش زمزمه کرد که اخه کجا می خوای بيای؟!
خواهرم که از ۶ ماه پيش تا الان که ديدمش همين پيراهن تنک و نخی با گلهای صورتی رنگ و رورفته تنش بوده گوشه ی اتاق و با تکيه به گنجه خوابش برده بود .هر چند لحظه يک بار هم ناله ای می کرد و به خودش می پيچيد… اون يکی خواهرم هم که از اين بزرگ تر بود و فقط تاريک که می شد می ديدمش هم همين شکلی بود…يادمه يه بار مامان به خانومی که يه بشقاب حلوا آورده بود می گفت ميره خونه اعظم کار می کنه.. کمک دسته ! بعدش هم بغض کرد و با صدايی که دورگه شده بود تعريف کرد که اخرين ظرف و موکت ها هم که مونده بود پدر روانی و بی غيرت اين ( و با دست محکم روی سر من کوبيده بود) فروخته ! دردم اومد اما هيچی نگفتم..
داشتم برنامه ريزی می کردم که چند ماه ديگه که قراره از اين وارونگی در بيام و همه عقده هايی که اينجا نتونستم گريه کنم رو خالی می کنم که صدای پا اومد . مامان بلند شد و رفت طرف صدا و دعوا شد و … اول محکم خوردم به يه جايی و کمی تو جام چرخيدم.. سرم هنوز گيج می رفت که پای بزرگی محکم تو سر و بدنم خورد و…
¤¤
ممنون پدر که نذاشتی به دنيا بيام،
ممنون مادر که همراهم اومدی…!